چـــشـــم دلـــم بــــودی.....جــــزر و مــــد
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

 

ای مطلع شرق تغزل ، چشمهایت

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هرم نفسهایم ، نگاهت

آیینه ی موسیقی چشم تو ، باران

...
پژواک رنگ و بوی گل ، موج صدایت

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی

بر شانه های من ، پلی تا بی نهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

 




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 29 بهمن 90 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
 و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
 قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
 و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
 چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…
می خواهم به گذشته برگردم،
 وقتی همه چیز ساده بود،
 وقتی داشتم رنگها را،
 جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
 یاد میگرفتم...
 
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
 و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
               نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحتکننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
                     می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
 به یک کلمه محبت آمیز، 
 به عدالت،
 به صلح،
 به فرشتگان،
 به باران،
 و به . . .
این دسته چک من،
 کلید ماشین،
 کارت اعتباری
 و بقیه مدارک،
 مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم ! 

(سانتیا سالگا)



طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 15 بهمن 90 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه...

می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...

بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . . ..............................

آتی: آخیییییییییییی ................چقدر درد و ناراحتی  




طبقه بندی: یادآوری ،نکات ظریف،
[ 10 بهمن 90 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر

 تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود.اون وقتی دید ترافیکه

و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا كارش رو

 انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه كنه.

جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد


یه اتفاق خیلی بدی افتاده! بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به

 محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد:


بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!


ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
۰

.

.

.

.

.

یه الاغ




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 5 بهمن 90 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله):

 

هیچ فقری از نادانی بدتر نیست و هیچ مالی از عقل سودمندتر نیست و هیچ تنهائی از خودپسندی وحشتناک تر نیست و هیچ مددکاری از مشورت بهتر نیست و هیچ عقلی چون عاقبت اندیشی نیست و هیچ حسب و نسبی چون خوشخوئی نیست و هیچ عبادتی همانند فکر کردن نیست.

 

امام حسن مجتبی (علیه السلام):

براى دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگى میکنى، و براى آخرتت به گونه ای  کارکن که گویا فردا خواهى مُرد، و اگر عزّتى بدون بستگان و شکوهى بدون سلطنت خواهى، از معصیت و نافرمانى خدا به طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.

امام رضا (علیه السلام):

به راستى کسى که در پى افزایش رزق و روزى است تا با آن خانواده خود را اداره کند، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است.


[ 1 بهمن 90 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

انسانها هر از گاهی از جایی می افتند
از لبه پرتگاه ! از پا!از نفس! از دماغ فیل! از چاله به چاه ! از عرش به فرش!!
از چشم !
ازچشم!!!.... خدا کنه که ما هیچوقت از چشم خدا نیوفتیم
برای هم همیشه دعا کنیم تا در دید ونظر خداوند متعال باشیم بلکه بلطفش جز نظر کرده ها باشیم!





نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب