ای مطلع شرق تغزل ، چشمهایت
خورشیدها سر می زنند از پیش پایت
ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر
پیچیده در هرم نفسهایم ، نگاهت
آیینه ی موسیقی چشم تو ، باران
... پژواک رنگ و بوی گل ، موج صدایت
با دستهایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانه های من ، پلی تا بی نهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت
خورشیدها سر می زنند از پیش پایت
ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر
پیچیده در هرم نفسهایم ، نگاهت
آیینه ی موسیقی چشم تو ، باران
... پژواک رنگ و بوی گل ، موج صدایت
با دستهایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانه های من ، پلی تا بی نهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت



