چـــشـــم دلـــم بــــودی.....جــــزر و مــــد
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

 

یه پروانه را با دستات می گیری

بعدش می خوای ببینی زنده هست؟

انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه

محکم بگیری....می میره

دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه ست

 

 

 




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 26 اردیبهشت 91 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟... 

 محمدرضا عبدالملکیان




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 17 اردیبهشت 91 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

بی اعتمادی دری است.
خودستایی و بیم،
چفت و بست غرور است.
و تهی
دستی،
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رای
خویشیم.

دلتنگی
مان را برای آزادی
و دلخواه دیگران بودن
از رخنه
هایش تنفس می
كنیم.

تو
و من، توان آن را یافتیم

كه برگشاییم؛
كه
خود را بگشاییم.

ترجمه استاد شاملو




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 2 اردیبهشت 91 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

چشم های من

این جزیره ها كه در تصرف غم است

این جزیره ها كه از چهار سو محاصره است

 در هوای گریه های نم نم است

گرچه گریه های گاه گاه من

 آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من...
ذوب میكند

سد صخره های سخت درد را فكر میكنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق فتح می كند

پایتخت درد را.

(قیصر امین پور....اردیبهشت 67)




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 26 فروردین 91 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه

 کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندارمهموندار میگه چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه

 سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندارمیگه :چرا این کارو

کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی بعد از چند دقیقه کلاغه

 چرتش میگیره خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه

مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره

باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟

خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی اینو که میگه یهو همه مهموندارا

میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون خرسه که اینو

میبینه شروع به داد و فریاد میکنه کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو

 که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری


نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت  ارزیابی کنید




طبقه بندی: یادآوری ،نکات ظریف،
[ 19 فروردین 91 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

باز هفت سین سرورماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید آرزوهای سپید

باز لیلای بهار باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان باز باران بهار

باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب کور باد چشم حسود

باز تکرار دعایا مقلب القلوب

یا مدبر النهارحال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست باز نوروز سعید

باز هم سال جدیدباز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید عید شما مبارک

آتی :یه هفته زودتر رفتم استقبال بهارخانم خسته شدم از سرما و زمستان

 

 


[ 24 اسفند 90 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ آتی ] [ نظرات ]

 

در ایـــــن بــــاران دلتــنـــگـــی وتـــنــهــایـــی

خـــیـــس و خـــســـتـــه م

مــــــهــــربــــــانـــــم

بـــــــاز کــــن چــــتــــــــر آغــــوشــــتـــــــــــ را

مــــن  بــــه هُـــــــرمِ نـــفـــــســت محـــتـــاجــــم

 

برای تو نوشت: به یاد ∞ همیشه دلم تنگه برات....

آتی




طبقه بندی: شب نوشته های دلم،
[ 8 اسفند 90 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

ای مطلع شرق تغزل ، چشمهایت

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هرم نفسهایم ، نگاهت

آیینه ی موسیقی چشم تو ، باران

...
پژواک رنگ و بوی گل ، موج صدایت

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی

بر شانه های من ، پلی تا بی نهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

 




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 29 بهمن 90 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
 و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
 قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
 و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
 چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…
می خواهم به گذشته برگردم،
 وقتی همه چیز ساده بود،
 وقتی داشتم رنگها را،
 جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
 یاد میگرفتم...
 
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
 و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
               نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحتکننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
                     می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
 به یک کلمه محبت آمیز، 
 به عدالت،
 به صلح،
 به فرشتگان،
 به باران،
 و به . . .
این دسته چک من،
 کلید ماشین،
 کارت اعتباری
 و بقیه مدارک،
 مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم ! 

(سانتیا سالگا)



طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 15 بهمن 90 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه...

می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...

بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . . ..............................

آتی: آخیییییییییییی ................چقدر درد و ناراحتی  




طبقه بندی: یادآوری ،نکات ظریف،
[ 10 بهمن 90 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر

 تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود.اون وقتی دید ترافیکه

و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا كارش رو

 انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه كنه.

جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد


یه اتفاق خیلی بدی افتاده! بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به

 محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد:


بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!


ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
۰

.

.

.

.

.

یه الاغ




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 5 بهمن 90 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله):

 

هیچ فقری از نادانی بدتر نیست و هیچ مالی از عقل سودمندتر نیست و هیچ تنهائی از خودپسندی وحشتناک تر نیست و هیچ مددکاری از مشورت بهتر نیست و هیچ عقلی چون عاقبت اندیشی نیست و هیچ حسب و نسبی چون خوشخوئی نیست و هیچ عبادتی همانند فکر کردن نیست.

 

امام حسن مجتبی (علیه السلام):

براى دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگى میکنى، و براى آخرتت به گونه ای  کارکن که گویا فردا خواهى مُرد، و اگر عزّتى بدون بستگان و شکوهى بدون سلطنت خواهى، از معصیت و نافرمانى خدا به طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.

امام رضا (علیه السلام):

به راستى کسى که در پى افزایش رزق و روزى است تا با آن خانواده خود را اداره کند، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است.


[ 1 بهمن 90 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

دفتر تنهائیم را چند باره ورق میزنم و غصه هایم را دوره میکنم

خسته ام از نگاه بارانیِ بی انتهــــــــا و نامید از انتظار آمدنت

ن َ دیدنت ،ن َ بودنت،ن َ شنیدنت، ن َ خندیدنت و ن َ بوئیدنت ...

خانه دلم ویران شد از هجمه وحشی این واژه هایی که "ن" مثل مهمان

 ناخوانده ای بر سرشان هوار شد و هر کدام بیرحمانه همچون پتکی سنگین

 بنای این دل پرطاقت ولی مهجور را از پای در اوردند.........

 شب تا صبح هم این غمنامه را تفسیر کنم باز هم نقطه سر خط آغاز دفتر است    

کودک درونم بهانه آغوشت را میگیرد و من درمانده تر و خسته تر از هر ثانیه  به

 دنبال ردی از جای پای عطرتو  به هیچ میرسم ...........

آتی: گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ... منهم دعایی کردم و منتظر معجزه..........

حال و هوام:اینقدر تلخی واژه ها گزندست که روحم رو آزار میده ...




طبقه بندی: شب نوشته های دلم،
[ 4 دی 90 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

جورچین هزارتکه میان دلم با دلت را از هر طرف که میچینم جور نمیشود

میدانم تکه بودنت گم شده است

و من به دنبال آن

دیدنت را رویا می بافم

شنیدنت را آرزو میکنم

وبوسیدنت را خواب میبنم

دوستــت دارم بــرگـــرد

آتی

پیامک : پروانه پر ، گنجشک پر ، کلاغ پر…دلم واسه دیدنت همیشه  پر پر پر.

دلم : تنهایی یعنی من و سری که روی شانه های تو نیست.

آتی : بالاخره یه حسی اومد برای نوشتن و آپ کردن.




طبقه بندی: شب نوشته های دلم،
[ 21 آذر 90 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

دوستی مقیم لندن بود، تعریف می کرد که:

 یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .

با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!


[ 25 آبان 90 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

انسانها هر از گاهی از جایی می افتند
از لبه پرتگاه ! از پا!از نفس! از دماغ فیل! از چاله به چاه ! از عرش به فرش!!
از چشم !
ازچشم!!!.... خدا کنه که ما هیچوقت از چشم خدا نیوفتیم
برای هم همیشه دعا کنیم تا در دید ونظر خداوند متعال باشیم بلکه بلطفش جز نظر کرده ها باشیم!





نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب