|
چـــشـــم دلـــم بــــودی.....جــــزر و مــــد اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
|
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…
می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
یاد میگرفتم...
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحتکننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .
این دسته چک من،
کلید ماشین،
کارت اعتباری
و بقیه مدارک،
مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم ! (سانتیا سالگا) طبقه بندی: مطالب جالب،
یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود.اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا كارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه كنه. جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد
محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد:
. . . . . یه الاغ طبقه بندی: مطالب جالب، استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
,شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم طبقه بندی: مطالب جالب،
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسهایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگیات را رفع نمیکنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود. فقط از سر اجبار میخوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمیکنی. دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستیها جان میدهد برای مهمانبازی برای تعریف کردن لطیفههای خندهدار. برای فرستادن اس ام اسهای صد تا یک غاز. برای خاطرههای دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند. این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ. مینشینی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت میشود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای. دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی کنی...........
طبقه بندی: مطالب جالب،
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد.
همه آرزوی تملک آن را داشتند.بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر
معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد
بادیهنشین تعویض کند.بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را
با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیلهای باشم.روزی خود را به شکل یک
گدادرآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیهی جادهای دراز کشید. او
میدانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور میکند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن
گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر
رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.مرد گدا نالهکنان جواب داد: من فقیرتر
از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخوردهام. نمیتوانم از جا بلند شوم.
دیگر قدرت ندارم.مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی
زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.مرد متوجه شد که
گول بادیهنشین را خورده است. فریاد زد:
صبر کن! میخواهم چیزی به تو بگویم. بادیهنشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمیآید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچکس تعریف نکن که چگونه مرا
گول زدی.بادیهنشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درماندهای کنار جادهای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیهنشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...
نوربرت لش لایتنر
طبقه بندی: مطالب جالب،
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. طبقه بندی: مطالب جالب،
طبقه بندی: مطالب جالب،
ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت. باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند. زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم. من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم ....... در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند......... آتی : بزن دست قشنگ رو به افتخار خانم باهوش طبقه بندی: مطالب جالب،
یک پیرمردامریکائی که بشدت به همسرش عشق می ورزد؛ تصمیم گرفت برای سالگرد50 مین سال ازدواجش برای همسرش یک سورپرایزاساسی ترتیب بدهد.برای این منظوربه یکی ازشرکتهای بزرگ تبلیغاتی مراجعه نموده وسفارش دادتاپیغامی به همین منظوربروی یک بیلبورددریکی ازشلوغ ترین ازادراه های شهر"سن فیلیپ"به نمایش بگزارد.اوخواست علاوه برهمسرش همه مردم شهربدانندکه چقدرهمسرش رادوست دارد.
اوبرای اینکه همسرش رامتوجه این کارکندبایکی ازدوستان پلیس هماهنگ کردکه وقتی اووهمسرش به نزدیکی تابلورسیدند؛ خودروانهارابه منظورتخلف متوقف نموده وبه بررسی مدارک انهابپردازدکه ازاین طریق همسرش قطعامتوجه این بیلبوردخواهدشد. اتفاقاهمین طورهم شدوهمسرش متوجه این قضیه شدودرهمین هنگام پیرمردقصه ماباتقدیم دسته گلی به همسرش برای 50 مین بارازاوتقاضای ازدواج نمود..... اینم یه عشق واقعیه
طبقه بندی: مطالب جالب،
نام : كمال كلاس :دوم دبستان موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
ادامه مطلب طبقه بندی: مطالب جالب،
کدام بهتر است ثروت عشق یا موفقیت؟ داستان زیر را بخوانید تا ببینید شما هم همین عقیده را دارید؟؟؟؟ زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! ادامه مطلب طبقه بندی: مطالب جالب،
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین خاک آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدرت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه ادامه مطلب طبقه بندی: مطالب جالب، |
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||